کشکول ادیان

                                         شيخ ابوالحسن خرقانی     

                           
روزي شيخ ابوالحسن خرقانی نماز مي خواند
آوازی شنيد که ای ابوالحسن !
خواهی که آنچه از تو می ‌دانم با خلق بگويم تا سنگسارت کنند؟
شيخ گفت: بار خدايا!
خواهی آنچه را که از "رحمت" تو می‌دانم و از "بخشایش" تو می‌بينم با خلق بگويم  تا ديگر هيچکس سجده‌ات نکند؟
آواز آمد: نه از تو؛ نه از من.

«تذكره الاولياء عطار نيشابوری»
1




کشکول ادیان

فرعون و شیطان


فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

کشکول ادیان با مولانا

 

 

 

 انــدرین ره می تراش و می خراش *** تـا دم آخـر دمـی فـارغ مـباش
دوســت دارد یــار ایــن آشـفتـگی
*** کـوشش بیـهوده بـه از خفـتگی
پـــرکــاهـم درمــصاف تـــندبــاد
*** خـود ندانـم درکجا خواهم فتاد
پیش چوگان های حکم کن فکان
*** می دویدم اندر مکـان و لامکان
گـرهـلاکــم ور بـلالـم مـی دوم
*** مــقتـدی برآفـتـابـت مـی شـوم
گرچه رخنه نیست در عالم پدید
*** خیره یوسـف وار می باید دوید  

 

کشکول ادیان(شعر) در محضر مولانا

ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها - مولانا

ای دل چه اندیشیدهای در عذر آن تقصیرها

زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا ........

برای خواندن این شعر زیبا روی ادامه مطلب کلیک کنید 

ادامه نوشته

کشکول ادیان(داستان)

سه درس از دیوانه ای که از شیوخ زمانه خویش عاقل تر بود
پیشنهاد می کنم این متن را تا آخر بخوانید(بسیار جالبه)

آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.

شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.
شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟
عرض کرد: آری..

بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم،
به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟
در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.

خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم.
پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.

مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟

جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.
باز به دنبال او رفت تا به او رسید.
بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟
تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم،
پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.
خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً!
و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد
وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.
و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛
اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری[دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد!

کشکول ادیان(شعر)

این شعر از حضرت مولانا است خودتون که داستانو میدونین موسی کلیم الله وقتی راز و نیاز مرد شبان

رو میبینه به اون اعتراض میکنه و خداوند موسی رو باز خواست میکنه و میگه اگه کسی پیدا بشه که

منو با اخلاص عبادت کنه همین مرد چوپانه!!

ديد موسى يك شبانى را به راه      كو همى گفت اى خدا و اى اله

تو كجايى تا شوم من چاكرت          چارقت دوزم كنم شانه سرت

جامه‏ات شويم شپشهاات كشم     شير پيشت آورم اى محتشم

دستكت‏بوسم بمالم پايكت            وقت‏خواب آيد بروبم جايكت

اى فداى تو همه بزهاى من            اى بيادت هى هى و هيهاى من

 نظرتون چیه؟


 

گاهی گمان نمیکنی....

این شعر از دکتر علی شریعتیه که بارها و بارها میخونمش آخه یه جوری بهم ایمان خاصی رو تزریق میکنه.دلم میخواد تقدیمش کنم به تمام دوستان دانشگاهیم و بازدید کننده های عزیز:

گاهی گمان نمیکنی ولی میشود          گاهی نمیشود نمیشود که نمیشود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است          گاهی نا گفته قرعه به نام تو میشود

گاهی گدای گدایی و بخت نیست          گاهی تمام شهر گدای تو میشود